علی علی ، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 2 روز سن داره

علی دوست داشتنی مامان منصوره و بابا محمد

مادر یعنی...

مادر یعنی به تعداد همه روزهای گذشته تو ، صبوری مادر یعنی به تعداد همه روزهای آینده تو ، دلواپسی مادر یعنی به تعداد آرامش همه خوابهای کودکانه تو ، بیداری ...
8 مرداد 1391

این نیز بگذرد

هر روز که میگذره اوضاع بهتر و بهتر میشه درد عمل کم و کمتر شد. من به بچه عادت کردم و بچه به من کم کم یاد گرفتم چجوری بهش شیر بدم و علی هم یادگرفت چجوری شیر بخوره برای مواقعی که شیر ندارم دکتر شیر کمکی داد به شب بیدار شدن عادت کردم حالا دیگه من به علی عادت کردم و علی به من ولی واقعا روز 10 و 40 یه حکمتی داره هر دو روزش معجزه اتفاق میفته من که حس کردم این معجزه رو
8 مرداد 1391

مشکلات ماه اول مادر شدن

ماه اول دوران جالبی بود هم خوشحالی هم تجربه نداری هم درد داری درد عمل سزارین بود بچه گرسنه بود من شیر نداشتم بچه نمیتونست سینه بگیره و مرتب گریه میکرد، اینجا بود که منم همراه علی زدم زیرگریه از مشکلات دیگه این ماه این بود که بچه مداوم میخواست شیر بخوره همش به من وصل بود غیر از شب بیداریها ، روزها هم از بقیه فاصله گرفته بودم دیگه نمیتونستم با بقیه سر سفره بشینم چون علی داشت شیر میخورد، حتی بعضی وقتها جواب تلفن رو هم نمیتونستم بدم چون علی داشت شیر میخورد و بعضی وقتها واقعاً کلافه میشدم ...
8 مرداد 1391

معجزه خلقت

بعد از اینکه از اتاق عمل بیرون اومدم و تو رو کنارم اوردند یه حس غریبی داشتم همش به خودم میگفتم این بچه چطوری تو شکم من زندگی میکرد یه آدم مینیاتوری ! خیلی برام عجیب بود اون لحظه بود که واقعا به قدرت خدا پی بردم توی یه لحظه تمام صفاتش برام معنا پیدا کرد : توانا، علیم ، رحمان، رحیم و.... خدایا واقعاً تو بزرگی خیلی بزرگ الله اکبر
8 مرداد 1391

و من مادر شدم

امشب چه نازدانه گلی در چمن رسید                          گویی بساط عیش مداوم به من رسید پسر کوچولوی من در روز سه شنبه 23 خرداد 91 ساعت 9 صبح چشم به جهان گشود. welcome to the world قد گل پسر:49 سانتی متر وزن:2700 کیلوگرم دورسر: 33سانتی متر گروه خون:AB بیمارستان: راضیه فیروز ...
8 مرداد 1391

باز هم انتظار

مامانی، فردا روز تولد امام علی هست، مامان بزرگی و بابایی خیلی دوست دارن که تو فردا به دنیا بیای، مخصوصاً که میخوان اسمت رو هم علی بذارن، به هر حال صلاح مملکت خویش خسروان دانند!! هر وقت اومدی قدمت روی چشم، بووس
7 مرداد 1391

انتظار شیرین

علی کوچولوی من، امروز جمعه 14/3/91 هست و من همچنان منتظر هستم که کی به دنیا میایی، نمیدونی چه انتظار شیرینیه،  فکر کردن به این موضوع که من تا چند روز دیگه میتونم بغلت کنم ببوسمت خیلی لذت بخشه. خیلی خوشحالم خدایا شکرت به سراغ مـــن اگر مي آيي تنــد و آهســته چه فرقي دارد؟ تــــــو به هر جور دلت خواست بـــــيا ! مثل سهراب دگر ، جنس تنهايي من "چينــي نيست"، که ترک بردارد مثل آهــــن شده است ، تـــــو فقط . . . . زود بيا ...
7 مرداد 1391
1